یک جفت جوراب مشکی توی دستم بود، از ته کمد.
زنانه.
و سلام تلألو ِمشکین چشم های زیبایش، که خواندنشان را نه با چشم، با تکه پاره های شرحه شرحه روحم می توانم.
و سلام بر لبخندی بالا آمده از آتش سرخوشی ای جوانه زده از خاکستر شرم و غم.
سلام بر تو، حریف دیوانه ساز من، سلام معنی جنون، به بالاترین و پایین ترین معنی آن.
کوه های پر برف، خرامگاه پاهای سبکت، سبکترین آهوی دونده بر سفیدی، به قشنگ ترین آبی جهان، بالا آمده از زیباترین عشق ها.
من چشم هایت را دیدم، و لبخندت را، و پاهایت را و دست چپت را، و همه را دیده بودم و همه را فراموش کرده بودم و همه را به یاد آوردم و همه را دیده ای، همه را آیا، فراموش کرده ای، زیبا عزیزک تاتاری من؟
سلام بر جشم هایت دلبرک دیوانه ساز دیوانه ام، سلامتی چشم هایت، و شعله ی مرد کُششان، و سلامتی هق هق وقت و بی وقت مردی که دیوانه دیدنشان بود، و فراموش کرد، و دیوانه ی دیدنشان است، و هیچ وقت فراموش نخواهد کرد.
ماندگار باد؛ حضورت به ضیافت سلام های تمام نشدنی و سیگارهای پشت هم و ویرانه ی مرد و موسیقی، در ویرانه ای بی تو، بی مرد، بی موسیقی.
بگذارم خبرت را باد، باران، از کوه های پربرف برایم بیاورد، خبری پر از به آغوش حریف نشستن، آدم کُشی جَری، سخت مشتاق به گرفتن انتقامی کهن، که: خود کرده را یارای تدبیر کِی؟
من و توفان تن هایمان، تو و شرمی محجوب به زیباترینِ بی گناهی ها، سخت به دنبال خلوتی ناکجا آباد، در گوشه ای از جهانی مُثُلی لایق این شکفتن.
دلباخته ای هستی آیا اکنون؟ دل سپرده ای به کسی از دنیایی، که مرگ مرا بر آن، ای بس زیبنده تر از تماشای جنایت بود چنین نبودی، شرم آغشته به گناهی که کوچک گوشه ای از بزرگ لیاقتی که تو را باید، نخواهد بود؟
خیز سنگین آسمان ابری پر باران را می بینی، که چطور کوه ها را سفید می کند؟ می گویم:میدان دیوانگی ها پهن است، هنوز جا برای ما پیدا می شود.
تجسم تجلی حضورت؟ یا یک جفت گلوله ی سرگردان؟ بی چرا زندگانی بمانیم؟ یا به چرا مرگ ما آگاهانی؟
بازگرد عزیزکم، که کلام، به خیز نشسته ی توفانی شروع شونده از دم مسیحاییِ تو ست، و دست ها، منتظر سجود، بر محرابی شایسته ی عبادتت، و چشم ها، آخ چشم ها، به راه نوالکی توشه ی راهی بلند، از آتش چشمانت، و هستی به زانوی ادب نشسته ای منتظر معجزتی از کرامتت، آنگونه که به تمامی در یابد، از این باز به هم نشینی، رسالتش بر ارض تمام شده، خلافتش به پایان آمده، و این گونه دراز لحظه ای به زیبایی پروردگارش بایست باشد، لحظه ی انتظار به پایان رسیدنش.
به سمفونی پر از دود و الکل خوش بیا، کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن.
یعنی به نظرت، "زنگ بزنم، جواب می دهی؟"
شماها، سه تا بودین. سه جفت چشم، سه تا برقِ بلا، سه تا حرف بلند.
یکیتون مشکی بود، یکیتون قهوه ای، یکیتون میشی.
رنگ اولی رو وقتی دیدم که شیطون شده بود.
رنگ دومی رو وقتی دیدم که ازم چیزی می خواست.
رنگ سومی رو وقتی که می خواست مهربون بشه.
اولی از جنس آتیش بود،
دومی از جنس کاغذ؛
سومی از جنس عسل.
اولی مثل نیزه می موند،
دومی مثل قمه؛
سومی مثل گرز.
اولی رو چنگیز با خودش از وسط تاتارا آورده بود.
دومی هزار سال پیش همینجا به دنیا اومده بود.
سومی رو شهریور بیست از کوهای قفقاز آورده بودن.
اولی رو بار اول کنار دریا دیدم،
دومی رو زیر برف؛
سومی رو تو کوه.
اولی ستیغ آفتاب تابستون بود تو حیاط یه خونه ی قدیمی،
دومی خوش خوشانه ی شرشر یه بارون پاییزی؛
سومی نشئگی از گرده ی گل ها تو باهار، تو یه کوچه پر خاطره.
شما، 3 جفت چشم، پیشم نموندین، رفتین. من، اما؛ هر سه تا تونو زدم به سقف اتاقم، شبا قبل خواب نیگاتون می کنم، بغلتون می کنم، می بوسمتون، اونوقت کنارتون خواب می بردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. سلامتی پشمالوی میمون نمایی که دنیای کسای دیگه بود، بعد دنیای کسای دیگه شد.
Eh ben, je t'encule de toute façon
+ اینجا؟... برفه؟ .... اینجا داره کثافت می آد...
اینو یکی می گف که زیر برف رو گِرَس بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- مامان بزرگم، داشت می خندید که سَکته کرد و مرد.
+ چه با حال مرده مامان بزرگش.
اینو یکی فکر کرد پیش خودش که نوه ی مامان بزرگه رو دوست داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- می گن زمان واسه ایرانیا چهار حالت داره: گذشته، حال، آینده با زمان شاه.
اینو یکی می گف که دهه ی شصت به دنیا اومده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهمن کوچیک شد پاکتی 600. خداییش نباد رید به این زندگی؟
اینم خودم می گم.
به روی جفت چشمم، مثال می آورم. وبلاگ من از این متون تخمی-فلسفی نیست که مسائل را فقط به طور نظری بررسی می کنند. یک لحظه هایی هست -و لحظه به معنای ابتدایی آن، حداکثر مجموع چند ثانیه مد نظرم است- که می تواند به اندازه ی یک عمر طولانی بشود. مثلا مرور دوباره و دوباره و دوباره ی لحظه ای که برای اولین بار -نبوسیده- کسی را خواهید بوسید، یا تصور مکرر و مکرر آغوشی که اگر به موقع گشاده بودید، زندگیتان هرگز رنگ این همه تلخی به خودش نمی گرفت. اگر در نظر بگیرید فاصله ی زمانی کوتاه و چند ثانیه ای بین تصور کردن رنگ سوتین کسی و عمل دست ها برای بیرون آوردن پیراهن خوشرنگ سورمه ای اش را، قطعا منظورم را بهتر خواهید فهمید.
ای همه ی شمایانی که به ریش امثال من به حق می خندید و با نچ نچ و حرکت سر به طرفین نظاره گر رختخواب های خالیمان هستید، لطفا قدر عمرهایتان را بدانید.
یک تابستان می تواند یک عمر باشد. چندین بار پوست انداختن. زادن و دوباره در آتش خود سوختن.
این پست تقدیم می شود به شایان سلمرودی برای تابستانی که پیوندش را با ابرها بسته اند، و حامد جمالو، برای آن لحظه که سیب داخل کیسه افتاد و زرد شد.
کلمه با همه ی قداستش، دوست دارد لااقل یک جاهایی عقب بنشیند. دوست دارد میدان را واگذار کند به یک بو، دونده و گستاخ که دوست دارد صاف سر لحظه ی نا بهنگام خودش را از منخرین آنکس که باید، بالا بکشد.
دوست دارد وا بدهد به یک قوس؛ یک جای خالی برای پر شدن، یا یک برآمدگی. یک تلاش هر روزه برای تکمیل قدیمی ترین گسل های زمین.
می پذیرد که باید عقب نشینی کرد، در برابر انبوه حجم خالی یک بدن دراز کشیده روی یک تخت، آن لحظه که همه ی کاری که می شود کرد، پرستش آن تن است.
اما خوب، کلمه و قداستش هم برای خودش حداکثر مذهبی است، به بی تفاوتی و غرور و تعصب همه ی مذاهب. مستحب و مکروهش همانقدر خنثی که هر حلال و حرام دیگری.
خیر پیش.
به اینشتین فکر می کنم، نه برای اینکه آدم وقتی مست می شود شروع می کند برای خودش خیالپردازی و قهرمان پروری و الگوپذیری. برای اینکه اینشتین کس خل بود. کمی صبر بکنید، یادم می آید چرا. آها،چطور است که دستیابی به سرعت نور محال است، من اما شلیک هنوز توی گلویم قل قل می کند که به گا رفته ام؟
یک شنبه (یکی از روزهای هفته است) حاوی یک تلفن بوده است، یک خواب بد، انتظار برای تلفنی دیگر، کشف حقیقتی خانمان بر باد ده و شلیک چند شلیک دان عرق مرغوب به جهاز هاضمه. نتیجه؟ تبدیل شدن زندگی به هندسه. چطور؟ اینجوری: ثابت کنید سرازیری ای که با سرعتی نامعقول در آن در حال غِلیدن هستید به دیوار ختم نمی شود. برای همین است که با اصرار فراوان پیه برچسب خوردن را به تن می مالم و خودم را از پست های با اسلحه معاف می کنم. این که همه ی تنم بوی نجاست می دهد برای همین است، و صدها البته که نه فقط به همین سادگی.
موسیقی ارمنی؟ آذری؟ کردی؟ فارسی؟ ترکمنی؟ تاجیکی؟ هیچکدام: بختیاری.
مطلب دستتان آمد؟
2- سولماز یه پستی نوشته اینجا؛ بخونیدش لطفا، تا بقیه اش رو بگم براتون.
3- هر آدمی، آدمیزاده ای؛ نمی دونم کیه، کجاس چی کاره اس -غیر از چیزایی که سولماز می گه،شاید- می باس واسه خودش یه "گنجی" هم داشته باشه. یه چیز عزیزی واسه خودش، که خودش بفهمدش. خوابونده باشدش توی یه صندوقچه، واسه روز مبادا. اشتباه نکنید ولی، کارکردش پشتوانه ی ارزی نیست. اتفاقا برعکس؛ واسه قربونیه. می باس نگهش داره، شراب هفت ساله ش کنه، تا اون لحظه ای که لحظه اس، به پای یه حریفی به حرمت همون گنج بزندش زمین. سرشو گوش تا گوش ببره. هیچ گوسفندی هم براش از آسمون نمی آد، هیچ چاقویی ام کند نمی شه. این سر خودشه که داره بریده می شه. این کشت و کشتار یه روز سر می رسه. اما خب، حواستون باشه که قرار نیس همه ی قصه ها خونین و مالین باشن. قابیلم همینو نفهمید فک کنم، که تو اون قربونی معروف دغل کرد. گنجه اس که روز معامله و دوراهی کفه رو براتون به نفع یه طرف سنگین می کنه. پل ها رو پشت سرتون از بین می بره. هلتون می ده جلو. یا معامله ی به صرفه ای کردین یا اینکه خونه خراب می شین.
4- کلمه ها چطورن واسه سر بریدن؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: فردای شبی که سیگارو ترک کردیم حامد رف دنبال پروژه ی روستاش. هوا بارونی شد. سیگارو روشن کردم، طبعا تو اون هوا خیلی چسبید. در به در عصری که برگشت، معلوم شد تمام طول روز سیگار نکشیده. وقتی به ش گفتم گمونم نفرینم کرد. شاید همینه که هیچ وخ نکبت از زندگیم نمی ره.
آسمون باس در ِ دلشو وا کنه، بی ادا و اطوار؛ یعنی می خوام بگم یه جوری که بشه تا ته توهاشو دید. بعد آخه، روزگار لا مصبیه، یعنی اینجوری بگم که مطمئنم اونم دلش پره، خوب؟ اگه بخواد راه بیاد، دلشو نشکنیم، حرفشو بخونیم، حالا حالاها واسمون می باره. آقا این بارون چن روزه ها، این یه تِک وصل شدن آسمون به زمین با این شر شر دم اسبی بارون، خیلی چیز مشتیه. حالا واستون می گم چرا. بیا؛ یه کم شل کن، چشاتو ببند، بذا دستو بگیرم با خودم ببرمت یواش یواش، خودت متوجه می شی.
یه نصفه شبی، ابرا عرّشونو گذاشته باشن زمین، یکی از این همه سرازیری شهرو بگیر و بگو یا علی... شرو کن بسُر پایین، یه بارونی کهنه و قدیمی که یقه شو داده باشی بالا، با کفشای بارون؛ یه جفت کفش جیر ساب رفته ی از قواره افتاده که دیگه تخمتم نباشه تو خیس و گل بارون چه بلایی می خواد سرشون بیاد، شروع کن به سریدن به پایین. ولیعصر چطوره؟ خوبه؟ بیا، خیابون خلوته. از کنار چنارا برگای بلاتکلیف بین زرد و سبزو دید بزن و بیا، بذا بارون شیشه های عینکو پر قطره های جامونده از جریان کنه. شرّه ی آبو از رو موهات تو یقه ات حس می کنی؟ امشب شبی نیس که بخوای نگران خیس شدن و سرما خوردن باشی. بالای چهل سال اگه رسیدی به حول و قوّه ی خدا، فرصت به اندازه ی کافی هست واسه نگران این چیزا شدن. رسیدی طرفای فاطمی، دیگه وقتشه که سیگاره رو آتیش بزنی. نه؛ اینجوری نمی شه. باس خم شی رو فندک تا بگیره. دو سه تا پک بزن سیگارت چاق شه. خوب! حالا یه کام چارواداری ازش بگیر و یه نمه حبسش کن. دود رو بین دهن و بینی تقسیم کن و با قوت بده بیرون. می بینی؟ انگار یه چیزیم از اون ته توهای سینه ات با دود زد تو هوا. از فلسطین بپیچ پایین و برو طرف بلوار کشاورز. اینجور خیابون گز کردنا، هر چه قدر بلوار کشاورزش طولانی تر باشه بهتره.
بارون می خوره رو برگای درختای وسط بلوار، جمع می شه، بزرگ می شه، چکه می کنه رو سرت. سایه ی درختا پیچیده شده تو هم. شرو کن با سوت یه چیزی واسه خودت زدن، سوت بلد نیستی زمزمه که می تونی. اصن آخر شبه؛ صداتو بندازی تو سرتم طوری نیست، بخون، از ته سینه. نگران نباش، شهرم مث تو و آسمون زخمیه. می فهمتت. از قدس بری پایین بهتر از 16آذره. برو، برو تا برسی به جمهوری. یه کم کج کن طرف غرب، حالا برو تا با هم بریم سر اصل مطلب.
از اینجا به بعد دیگه خیابون نداریم. همش کو چه پس کوچه اس. این که از چن تا سو ک رد بشی تا برسی به جایی که می خوام واست بگم دیگه راسیاتش به خودت بستگی داره؛ اما از من می شنوی هر چی بیشتر، بهتر. مقصدمون همین خونه نما آجریه س. آره، همین کلنگی قدیمی سازه رو می گم. همین دو طبقه هه که یه در آهنی آبی داره که یکه دو جاش زنگ زده، پنجره های بلند چوبی داره که پشت پرده های توری سفیدش یه طاقچه یا چه می دونم سکو هست. نمی خوادم زیاد بزرگ باشه، مگه چن نفری تو؟ مگه چی کار می خوای بکنی توش؟ سقفش که بلنده، دلت واز می شه. حیاطم که داره. راه پله ی بین دو طبقه رو هم یه موکت پرزبلند بذار که زمستونا که پا می ذاری روش حال بیای. بساط چای پیش اون طبقه باشه که چایخور تره. چای که دم شد، صداتو بنداز تو ساختمونو داد بزن: چای! نخواستی ام بذا تو سینی، لیمو و نباتو بچین تو یه نعلبکی بغلشو ببر. یه نیمکتم بذار تو حیاط، بعد عرقخوری یله بده روش و سیگار بکش. مبادا بذاری سوز و خنکی که این همه راه از رو برف کوها خودشو کشونده تا اونجا حروم و هدر شه. چسبیده بشین، فیض مضاعف می شه. خوب که خنکی زد تو سر و کله ات، یه نفس راحت، عمیق و کشدار از تو سینه بده و بیرون و کِیف کن.
والا به خدا! آدم مگه از زندگی چی می خواد؟
آخه این که رسمش نیمی شد. سردون به لاک آ پیزی خوددون باشد اووخ که خوش خوشاندونس، آ وقتی درد آ مرضدون که شد بییند سراغی ما؟ به خدا شده یم مثی دیواری مستراب؛ هر کی تنگش می گیر ِد عباشا می ندازِد رو شونه ما. بابا به خدا ماوَم دل داریم. به خدا ماوَم آدِمیم. حالا درسس که پیشونیمونا با آب که که نوشتن، اما خُب یه وختایشم هس که دلمون سوخته باشِد، بدمون نیاد یکی دس زیر پر آ بالمون بیگیرد، هندونه ی چیزی زیر بغلمون بیذاره د، زیری سه فیتیله دلمونا یخده بِکِشد پاین. بابا پکیدیم به قرآن! آخه شوما مردوم مالی کودوم دوره زمونیند که این رسم آ مروتدون شده س؟ ما که خب آدِمی بودیم،کاری به کاری کسی نداشتیم، دوری خودمون گرد می خوابیده یم، اما خدا به سری کافر نیاره د، نه اونی که به سرمون اومدا، اون پشتی که شوما نامردا اِز ما خالی کردین.
کلَنِـش که می باس یه ذا حرفی تکراری برادون بِزِنم. خب چه کاریه س؟ دنده دون نرم، برین همون قبلیا را بوخونین. اما تَ تــَش.... این کاری که با ما کردین، این رسمش نبود.
می دونین، حج آقا خدا بیامرز حرفی درسسی می زه د. هی گف به چشادم اعتماد نکون، آ منی کسخل رو دیواری نامردا یادگاری نوشتم. حققمه س. چشمم کور، تونی علحدگیمم می دم. جلو شوماوا حرفاش یادم رف، باوِِ ِرم نیمی شد. کارا خداس دیگه، پیرمرد، یه چیزی می دونس، که یه چیزی می گف، آ منی خر فک کردم من بعضی اون می فمم. می باس به ریشم خندید. بخندین، هیش طور که نیس، هیچ؛ ثوابم داره د.
بذا حرفا یه کلمه ش کونم. اِزیجا به بعدش برا دلی خودمس:
ننه جونم. هیچی، یعنی می خام براد بوگم که هیچیا، عرقی جلفا نیمی شِد.
هیچی.
ما همه جم شده بودیم تو زیر زمین خونه ی بابا بزرگم؛ بره کشون بچه ها بود. یه دختره ای هم بود یکی دو سال از من بزرگتر، لباس سر شونه ای می پوشید با موهای قارچی، اما هیچ وخ نمی یومد با ما بازی. همه اش یه گوشه واسه خودش چندک می زد. ما ورجه ورجه می زدیم دنبال دود سیگار اشنوی آقا جون، اون ولی صدا از نفسش در نمی یومد.
دختر دایی مامانم بود. مامان باباش تازه از هم طلاق گرفته بودن. زن داییه رفته بود خوابیده بود با "پایه حکم" دایی. فمیده بود و زده بودن تیپ و تار هم. داشتن از هم جدا می شدن.
به مامانمم می گف "عمه". مامانم بش می گف "عمه پاشو تو ام با بچه ها برو تو حیاط"
می گف:"عمه نی می تونم، نی می شِد."
مامانم بش می گف:" چرا عمه جون؟"
- عمه؛ این دلم درد دار ِد.
6 سالش بود.
28 سالمه عمه؛ دلم درد دار ِد. درد، عمه.
دخترای شهر؛ اینقد سنگ حجاب اجباری و این کوفت و کس شعرا رو به سینه نزنید. والله با مانتو و روسری خیلی بهتر دل می شه برد. اصن همه چی رنگ و وارنگ تره. دست و پای خیال وازتره واسه غرق شدن. چی کار به کار جوونای مردم دارید. بذارید تو خیابونای شهر راحت و آروم، دل ببازن. بعدا واسه توله هاشون قصه دارن برا تعریف کردن، که روز اول که مامانتو دیدم، تو ترافیک فلان جای شهر شال این رنگی سرش بود، مانتوی اون رنگی تنش.
دلو بذارید رو سِلو کار کنه.عینهو ماشینی که تو نصفه شیب واسه خودش دو به سه می ره. یادتون نره ولی، دست خوب رو اگه نخونید، ورق بر می گرده. تا یه حدی می شه رو دست شریک حساب کرد. ورق که برگشت، دیگه فقط می شه خاک به سرتون بریزید. یه روزی نرسه که بخواید با لگد بکوبید در ماتحت خودتون، اما حتی همونم نتونید. بد روزیه اون روزا؛ تو اتوبان ترافیک دیگه نمی شه لایی کشید.
آها، تا یادم نرفته (و تا دیر نشده) برید از مادربزرگ هاتون حرف بکشید بیرون (پدربزرگ ها همه رفته اند). هر وقت کم آوردید، از اینجا شروع کنید که ننه جان، چی شد که تو رو دادن به آقام؟ خودش همه رو می ریزه رو داریه. شک نکنید.
برید به خیر و سلامت، ترجیحا هم از پیاده رو برید. احتمال اینکه تیر بخورید زیاده.
شهر را می دیدم که سبز رنگ شده. سبز داشت به طرفم می آمد. لعنت به هر صدای شبیه زنگ در. خیالی که خودت باورش نکنی هیچ وقت واقعیت نمی شود. بردنی ها را بردم. آوردنی ها را آوردم. هزار بار هزار حرف نگفته را گفتم، آخرش هم بی حرفی را انتخاب کردم. آدم های خیابان را نگاه کردم. مثل همه ی انتظارها، حالا آدم های خیابان هم کم می شوند.
آخرش این چند خط را نوشتم تا چند دقیقه ی دیگر به خودم وقت بدهم.
نشد.
تف به کمرهای عزیز! کمی فکر کنید لطفا، و عوض سمپاتی های کیری آنتونی رابینزی با شادی یا تخمی شرقی با سالیان سال غم، با شهوت و نمونه ی بالفعل زبان بسته ی تو سری خورده اش، هوای نفس ابراز وجود کنید. به پیراهنتان فکر کنید که چطور باید بشود تا موقع از تن در آوردن سر دست بچرخانیدش، یا اصلا در منطقه ی سوق الجیشی زهار مداقه کنید و ببینید چگونه نفوذی زودتر مواضع استراتژیکش را به گا خواهد داد.
البته که این یک نهضت است، من هم اولین منادی اش نیستم. سمپات حداقلی اش که می توانم باشم. این یک دعوتنامه است برای ورود همه، به جهانی که در آن شهوت به عنوان جزیی از وجود انسان به همه نوع رسمیت شناخته می شود. تکلیف شما روشن اندیش عزیز کشف و اعلام یک مقوی باه با صدای بلند، نه برای کس؛ برای خود در به درت است. بدبخت! به لارجر باکس نخند.
لطفا تا جلسه ی بعد به اندازه ی کافی بنوشید.
خدای بزرگ. نگید که تا حالا نشنیدید فوبار یعنی چه؟FUBAR ؟
FUCKED UP BEYOND ALL RECOGNITION
بازم هیچی؟ یعنی نجات سرباز رایان رو ندیدید؟ کلا به تخممید. این برای فعلا.
قاعدتا حمل بر این می کنم که می بخشید، هرزه دهانی من رو امشب، ولی خوب؛ آقایون و خانم های گرامی!
بذارید یه درس در مورد تاریخ سینما بدم بهتون.
بار اول (و دوم و سومی) که کلمه استفاده می شه، حین این دیالوگه:
+بایس دستورات رو اطاعت کرد ، این بر هر چیزی مقدمه.
-حتی وقتی که وضعیت فوباره؟
+مخصوصا زمانی که وضعیت فوباره.
درک نکردید موقعیتو؟
دفعه ی بعد وقتیه که خلبان یه هواپیما ی پر از چترباز که 22 تا سرنشین هواپیماش به خاطر یه ژنرال مردن می خواد وضعیتش توضیح بده:
FUBAR
و همه هم سرشونو تکون می دن که : آره،آره، فوبار.
لطفا درک کنید، خواهش می کنم. این آخرین فرصته.
دفعه ی آخر، وقتیه که قراره از پل دفاع کنن، که بالاخره اون کسخل نِرده دو زاریش می افته که:
ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ!!!!! فوبار!!!!!
هنوزم دوزاریتون نیفتاده؟
برین بدین بابا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. تو، با تو یک نفر خاصم. اگر نگرفتی، خاک تو سرت. بقیه می تونن همون برن بدن.
یه دورانی بود که بستنی چوبیا رو تو یه پاکت کاغذی ته باز می ذاشتن؟ دونه ای 7 تومن بود؟ یادت می یاد؟ کیم معروف بود؟ بستنی پوپ هم خیلی طرفدار داشت؟ به خصوص که سیستم هم زده بود و بستنیاشو شکل موشک می داد بیرون؟
نگار یادت می یاد همه می ریختیم عقب رنج روور بابا بزرگ، می رفتیم باغ؟ به باغ که می رسیدیم اون کلاه بافتنی سبزه رو می ذاشت سرش؟ بعد برگشتنه، خاکی با بو گند دود آتیش بازی دم سوپر سر کوچه هر هف هش تامون با هم ماشینو می ذاشتیم رو سرمون که ما بستنی می خوایم؟یادته یه 100 تومنی ه چروکیده اون موقع چه قدرتی داشت؟
باورت می شه آدمی که صد تومنیای چروکیده اش این قد قدرت داشت حالا خوابیده زیر یه خروار خاک؟
دست سرنوشت ولی، طوری رقم خورده که اینجا باید بگویم خدا رحمتت کند پدر جان. گمان نمی برم این یکی از آن رحمت هایی باشد که به شق معمول نصیب روح پدرها می شود.
بعضی چیزها بعضی وقت ها خب؛ غریبانه روی هم جفت می شوند. آدم مجبور می شود اس و اساسشان را این طور روی [به قول ما اصفهانی ها] داریه بریزد.
می پرسید چه و که؟ کجا و کی؟
شرمنده ام. به هیچ کدامتان ربطی ندارد.
نگاه کلافه ی جوان بچه به بغل. نمی دانم از گرما یا از سنگینی بچه. کامله زن های خانه دار، که نمی دانم محض چه - تفرج است، تفنن یا نیاز؟ - آمده اند از چهار دیواری هاشان بیرون، حالا خلوص نیت گل در رنگ هایش تحت تاثیرشان گذاشته. نگاه پر حسرت پیرمرد ها و پیرزن هابه دسته ی جمع شمعدانی های قرمز.
می دانی؟ به نظرم زیبایی هنوز مردم را تحت تاثیر قرار می دهد. گیرم هر چه قدر هم پیش پا افتاده، به سادگی دلشان یر به یرش می کنند. حکایت غریبی است این که ببینی حاصل خون جگرت چطور لبخند به لب مردم می آورد، یک لحظه معطلشان می کند، حسرت به دلشان می کارد.
می بینی زیبایی با مردم چه کار می کند؟