جوئل از دوست دخترش (پارتنرش، هم خانه اش، عشق زندگیش، whatever ) جدا شده است و اين لحظه را داشته ايم همه مان. آن جور موقع هايي را مي گويم که صبح که از خواب پا مي شوي تعجب مي کني چطور هنوز مردم مي خندند و درخت ها براي چه سبزند؟ و يک جوري انگار که شب قبل سگ مست کرده باشي و با دو سه ساعت خواب بزني بيرون و حس کني همه انگار يک جورهايي دورند.
جوئل يکي از همين هاي دور و بر خودمان است. از رابطه (آنجا که به پيوند تبديل مي شود: Commitment) مي ترسد. دوست دختري دارد که تقريبا به مرحله ي خنثي رسيده و بود و نبودش زياد توفيري ندارد. آدمي است که حوزه ي شخصي اش را دوست دارد و حتي از حضور ديگران در حوالي اش هم مي ترسد.و کلمنتاين يکي از همين دخترهاي پر شر و شور که نشاط و سرزندگي و شيطنتشان انگار که بوي نفت باشد تند همه جا را مي گيرد و سرها را بلند مي کند. و اين تفاوت، براي جلو بردن موشکي رابطه شان کاتاليزور مي شود.
اما زندگي باغ گل رز نيست. خرده جنايت هاي زناشوهري. و انگيزه ي جنايت: بچه. انتخاب صد در صد مناسب با توجه به شخصيت هاي تعريف شده.
جدايي. و راه حل ترکش ها؛ پاک کردن صورت مساله. و پي اش: طرح يک سوال که:آيا بهترين راه ؟
و به اعتقاد نويسنده: خير. و ايدئولوژي اش: اين دو نفر، براي هم ساخته شده اند. پس محکوم به با هم بودنند. سرنوشت آنها را براي هم ساخته و اگر No matter what اين دو به هم برسند انگار که ماتريس و سمبه ي قالب به هم رسيده باشند . اينکه به خاطر ترس و شک و بي صداقتي يک بار کارشان به جدايي کشيده مهم نيست. مهم اين است که اين دو نفر براي هم ساخته شده اند و نه فقط اين دو، که اين قاعده تعميم يافته است ( به ماري و دکتر هاوارد هم نگاه کنيد) و هدف، سيخونک به توي بيننده که اگر به هوش نباشي دزدان ناموس شورت زنت را مي برند و با پا توي کفشت، به ريشت مي خندند و يک جور تحريک که :پيش گيري بهتر از درمان است.
اما يک فلش بک کوچک: دعوا سر بچه اي است که کلمنتاين مي خواهد و جوئل نه. و هر دو محق. سايه مي اندازد روي همه چيز و آن چه پس از آن. و اين همان "درز"ي است که مو لايش رفته. بخواهي نخواهي دوراهي جلوي پايت قرار گرفته و اساسي اش. و موضوع را نمي توان با عقد تفاهم نامه يا گذشت يا مثل آن ماستمال کرد که صحبت بچه اي است و زندگي جديد و مسؤليت و تفاهم و گذشت و کنار آمدن نمي شود. و همين ارتعاشات پايه است براي فرو ريختن همه چيز. و با هم بودن معاوضه ي همين درزها.
سوال اينکه: داشتن اين درزها بد است؟ تاکيد داشتن رويشان اشتباه است؟ و يا آنکه درز داشتن در رابطه اي غلط اضافه است؟ که "شريک" زندگي هميد و همه چي به هم چسبيده و درز هم درز مشترک بايد.
يک چيزي اين وسط ها جور نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. لطفا نقد ادبی کنید. بدون تعارف.
دوشنبه سر کلاس یکی از همین مادر جند. های اینجا نشسته بودیم، مرتیکه ی پیر خر زبان نفهمی است، از این کتابخانه آتش زده ها. داشت در مورد دانشجو داد سخن می داد که چگونه است و چگونه باید باشد. با دمپایی و تی شرت سر کلاس می آید و هفته ای 54 ساعت درس نمی خواند، و همین طور می گفت تا رسید به: می نشیند جلوی دانشکده سیگار می کشد به جای نمی دانم چه. و درست همین جا بود که مزلف مذکور در سطر اول و بغل دستی گردن کجش1 رو گرداندند طرف من. (تنها سیگاری این کلاس 30 نفری) و آن پیر خر زبان نفهم اگر بفهمد اول و آخرم را یک لا می کند.
شاکی بودم. ابنه ای مذکور صبح هم گه اضافی خورده بود و شوخی شوخی سرانده بودم به ماتحتش. این بار هم خواستم بقیه اش را بدهم تو که یابویش جا ورداشت.
امروز صبح جا کش خودش را چس می کند. به همه سلام می کند جز من.
و درد اینجا، که می خواهم بچکانم به اش، ولی نمی توانم. مواد اولیه اش حاضر حاضر است. از اصفهان یاد نگرفته باشی خوابگاه یادت داده است. اما آن ته توها یکی انگار می گوید بچه بازی است، کدورت بد است، محبت خوب است و قس علیهذا. اما؛ یارو "جاکش"است! و باید به اش بگویی، عینهو عرقی که خدا داده است که بخوری یا زیبایی که باید دید بزنی، این را هم باید فحش کش اش کنی. باید تحقیرش کنی. باید کوچکش کنی و لذتش را ببری. حق توست و پاداش توست. واز آن بدتر در تضاد با تو، و گاه برای تو سخت تر تمام می شود تا آن دنده پهن لاشی بی تخم و ترکه ی بیرگ.
انصاف نیست....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 تلمیح است به شعر: کج شده باز گردنت............نکنه به زور کردنت
امروز کشف کردم.
دوباره این مادرقحبه آمد و شروع به ک. گفتن کرد. به نام خداوند بخشنده ی مهربان! لا مصب ها اینقدر کی.ی هستند که مثل بمب هم وسطشان بیفتی فتیله ات نم می کشد. مثل حسین فهمیده هم زیرشان بروی نارنجک فسسی می کند و خلاص. تانک که نمی ترکد هیچ، جوری می شود که انگار نارنجک چسیده باشد توی صورتت.
قبلا از این concept نوروز نالیده بودم.حالا این را هم بهش اضافه کنید که این لعنتی بهانه می سازد که یک یک مشت تاپاله ی ورزو بیایند لپهایشان را بمالند به لبت و لبهایشان را به لپتتا مراسم پر فیض معانقه ی نوروزی را انجام دهند. (بماند که وقت خوبی است برای ضایع کردن چند تا از همین تاپاله ها و باز بماند که تاپاله را ضایع کنی که چه بشود مثلا؟ تاپاله ی ضایع شده؟)
سر آخر چه می ماند؟ آن دلشوره ی لعنتی معروف که حالا چند سالی است مهمان شکمت شده. ترشح وقت و بی وقت آدرنالین از غدد موسوم به فوق کلیوی. آمپرت مثل کش شلوار یکهوباید بچسبد به ته خط و یک نفس بعد باید آمپر و کنتور را با هم قورت بدهی که صدایت در نیاید. راستش سر لپ هایم خسته شده... نمی داند باید چه رنگی باشد. راستش گلویم می سوزد. بس که آب دهانم را با قوت قورت داده ام. لب هایم خون آلودند بس که گزیده ام.
«سال نوت مبارک!» حرفی تخمی تر از این نشنیده ام تا حالا. پارسال هم گفته اند، امسال هم می گویند. همین پارسال لعنتی که اینطور دوپا رید وسط زندگی ام، آنطور که هنوز دارم خودم را آب می کشم. سال نو است که باشد، که چه؟ انگار که پارسال روز ها روز نبودند، امسال روز شده اند. انگار که پارسال قرار بوده است فقط روز بد شانسی تو باشد. انگار نه انگار که هنوز کی. است که از زمین و زمان برایت می بارد. بهار طبیعت است؟ که چه؟ پاییزش قشنگ تر است. مثل روز شنبه ی بعد از دو روز تعطیلی می ماند که صبح بیدار شدنش از صد تا فحش بد تر است. آن وقت این مراسم فحش کاری را به هم تبریک می گویند. فصل زایش طبیعت است؟ به ما فقط پیک زدن میل جنسی اش رسیده، که در اوج باید سرکوبش کنی، عقده ای سر عقده هایت بیندازی.
سفره ی هفت سین و مراسم دید و بازدید عید را دیگر نمی خواهم شروع کنم.که در عین ک. خلی «سنجد» سر سفره ی می گذاریم. و دورش می نشینیم و یکی مثلا ادای قرآن خواندن در می آوردو یک صدای قارامبی. آن وقت یکی بیاید توی تلویزیوندر گوش سال جدید اذان بخاند و یک مزخرفی یه سال بند کند و سال را با اسم مسخره اش به لجن بکشد.بعدش هم یک پفیوز دیگری بیاید و بگوید که سال قبل چه که که کاری کرده و امسال می خواهد چه گهی بالا بیاورد و مردم محترم و سر خوش را به گ. بدهد. بایستیم تا عکس یادگاری بگیریم تا هر سال سند پیرتر شدنمان هر سال جای چروک ها و ریش ها و وهای سفید اضافه شده یادگار از یکسال دیگر از این بازی احمقانه که زندگی اش می خوانیم را مستند کنیم.
و بعد مراسم پر فیض دید و بازدید. آمدن و رفتن یک سری آدم های هجو است که حتی تحمل دیدن ریختشان را نداری ، سال تا سال ازشان بی خبری و ازت بی خبرند. یکهو مثل اجل معلق سرازیر می شوند، رنگ و وارنگ و هر سال بیشتر از پارسال.و توی همین عرصات بیایند به تو گیر بدهند که چرا مویت بلند است و مگر اهواز آرایشگاه نیست و چرا از پریروز تا حالا ریشت را نتراشیده ای. رسما فرصت است و بهانه که به مردم و سلیطه هایشان می دهی که بهت گیر بدهند و بشاشند توی اعصابت.
سبحان الله از این مراسم پر خیر و برکت.
هر چه کمپرسی و کامیون رفت و آمد توی این چاله ها افتاد. خوشمزه تر اینجاست: خاک اهواز رسی است، پوک است. هر بار که در چاله ی کذا می افتادند، زمین می لرزید.
نتیجه آن که تا صبح توی رختخواب جفتک می انداختم. تا یک ربع به هشت خوابیدم، 8 کلاس بود. اتوبوس اشتباه سوار شدم (فرقش را با کی. می دانم، نترسید)، کلی پیاده گز کردم، با اینحال یک ربع دیر رسیدم.
آن وقت استاد پفیوز، وقتی توی کلاس آمده ام، خوشمزگی می کند. با آن حرف زدن ابنه ایش می گوید از جلسه آینده کسی بعد از من سر کلاس نیاید و اگر تاخیر هم کرد علاوه بر آنکه نیاید! جلسه ی بعد هم باید یک جعبه شیرینی بیاورد.
و حالا تو بیا به این مادر قحبه حالی کن که چرا این جلسه دیر آمده ای.
بدجور رگ چارواداری اصفهانیم را قلقلک داد؛ خیلی وقت است که یک شکم سیر فحش نداده ام.
باز گفته شده که قسم دروغ نخور و هر گاه به نام خدا قسم یاد کنی آن را وفا کن. اما من می گویم: هیچ گاه قسم نخور، نه به آسمان که تخت خداست،و نه به زمین که پای انداز اوست، و نه به اورشلیم که شهر آن پادشاه بزرگ است. حتی به سر خود نیز قسم مخور، زیرا قادر نیستی مویی را سفید یا سیاه بگردانی..."
"...من می گویم که اگر کسی به تو زور گوید با او مقاومت مکن، حتی اگر به گونه ی راست تو سیلی بزند گونه ی دیگرت را نیز پیش ببر تا به آن سیلی بزند. اگر کسی تو را به دادگاه بکشاند تا پیراهن تو را بگیرد عبای خود را نیز به او ببخش...اگر کسی از تو چیزی خواستبه او بده و اگر از تو قرض خواست او را دست خالی روانه مکن."
انجیل متی- باب پنجم- آیات ۳۱ تا ۴۲
پ.ن. چه قدر از این مطلب واقعا تحریف شده (اگر اصلا تحریفی در کار هست) به نظر می رسه؟
اینجا دانشگاه آزادی ها آنقدر حال به هم زن و پیش پا افتاده و مصنوعی این کار را می کنند که آدم صد بار آرزوی ک. لیس های قبلی را می کرد.
اصلا حال و حوصله ی دانشگاه ندارم ، اصلا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. خداییش به قول حسام هیچی جای بعضی از این لغت های به قول معروف بی ادبی رو نمی گیره. چی مثلا به جای خایه مالی میشه گف که واقعا دل آدم خنک بشه؟
من، جوانی ۲۴ ساله شب قبل از امتحان طوری دچار دلشوره می شوم که تا ساعت ۶ صبح روز امتحان خوابم نمی برد.
من، بعد از قریب به ۱۸ سال تحصیل و امتحان سر جلسه آن قدر استرس دارم که دست هایم می لرزد، مخم می گوزد و به گا می روم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. علم روانشناسی ثابت کرده که استرس زیاد منجر به ارگاسم می شه. هنوز این یکی رو تجربه نکردم.
یک 24 ساعت طلایی داشتم. از همان ها که از روزی که آمده ام اینجا دلم می خواسته. از آن 24 ساعت هایی که غیر از برای سیگار و غذا با کسی حرف نزده ام. دقیقا از دیشب ساعت 12 شروع شد. بیدار شدم، فلاسک چای داغ بغلم بود. سیگاری گیراندم، یک لیوان چای تلخ تیره. روزش pdf هری پاتر و قدیسان مرگ آور را دانلود کرده بودم. گفتم ورقکی بزنم. و تا ساعت 7:45 صبح در جنگل های انگلستان قدم می زدم. سیگارم ته کشید. چای خیلی وقت بود که تمام شده بود. خوابیدم. 3 یعد از ظهر بیدار شدم. زدم بیرون. برای نمی دانم کدام وعده ی غذایی خرید کردم، یک سمبوسه پیتزایی چرب و چیل هم خوردم. با یک پاکت پال مال آبی و یک فلاسک چای و کشمش تا ساعت 10 شب نشستم و 699 صفحه را تمام کردم. هویج و گوجه و فلفل و پیاز و سیب زمینی را ریختم توی قابلمه، گوشت را از قبل گذاشته بودم یخش آب شود. تاس کباب را راه انداختم. 2-3 اپیزود از friends را برای بار سوم دیدم. ساعت 2 نشستم و تا خرخره خوردم. سیگار گیراندم. بازی بوستون سلتیک و شیکاگو بولز را تماشا کردم. الان هم یک ساعتیست که دارم RadioHead گوش می دهم و فال ورق می گیرم.
کام سگ داد.
گفتم : در این لحظه اعلام می کنم که اولین چت این اتاق زده شد.
دیدم هر ۳ تا برگشتن با یه خنده ای نگام کردن که یعنی کجای کاری....
ب.ت. ممد اگه پایه ای تا یه تلی چیزی بزنیم، مصطفام پایه اس.
بچه بودم؛ شب هايي که خوابم نمي برد، مادر فکر آدم هاي خوب در کله ام مي کرد. آن قدر به آدم هاي خوب (آن موقع همه شان دانمشمند بودند) فکر مي کردم تا خوابم مي برد.
آن عادت را، هنوز دارم. شب ها که خوابم نمي برد، تصوير آدم هاي مختلف که رد مي شود، همه را مي فرستم طرف مادربزرگم. روي تختش، با آن لباس سارافون چهار خانه ي سبز . زردش، با مو هاي رنگ کرده اش، آرام آرام قدم برداشتنش، توي روشناي اول صبح که تازه از پنجره ها دويده تو، تاوه ي نيمرو و کيسه ي نان؛ اول صبح هفته هايي که مدرسه ظهري بود.
دو سه سالي هست که ديگر اين خيال هم نمي خواباندم، حالا بعد از مادربزرگ، دوباره قطار آدم هاي پشت سرش راه مي افتد. مرا چند ساعتي اين دنده آن دنده مي کند. قشنگي اش ولي؛ اينجاست که هنوز هم صبح، آخرين کسي که ا شب قبل يادم مانده مادر بزرگ است. مي دانم که بعدش بيدار بوده ام. مي دانم که بعدش قطار باز هم حرکت کرده. اما انگاربعد از ديدنش يک چيزي فرق کرده...
حالم خوب نيست.
همه چیز روی لبه ی تعادل دینامیک راه می رود. شرایط کمی عوض می شود، تعادل به در راستای جبران به هم خوردگی تغییر می کند. مولکول ها هستند که از زمین و زمان بر سرت نازل می شوند.
نه که فکر کنی به تعادل می رسی و راحتی، تعادل دینامیک است، دینامیک! می روند و می آیند! شرایط که به هم می خورد اما، انگار که فلفل زیر دمشان گرفته باشی، یک هویی هار می شوند. محکم تر به سر و صورتت می خورند. جایشان بدتر می ماند. ترکیبت را عوض می کنند. وقتی که خوب عوض شدی، از تک و تا می افتند. آرام می گیرند، اما آماده می مانند برای نوبت های بعد.
Poeple look strang when you are a stranger.
من نمی دونم چرا دوست دارم اینجوری بشنومش:
Poeple look strangER when you are a stranger.