سیگار را خاموش می کنم، صدای ک.س خنده ی ممد و آیدین از بالکن، که پشت سر دخترهای هم کلاسی صفحه جابه جا می کنند. نور مهتابی اذیتم می کند، نور سفید را هیچ وقت دوست نداشته ام. نیم نگاهم می افتد به ته بطری الکل، لیوان های چرک مرده ی رنگ و وارنگ. جیتانز سفید را آتش می کنم.
دو سه تا پک چارواداری می زنم، هر کار میکنم مهتابی ها روی هم جفت نمی شوند. صدای آواز از بالکن، صدای عق زدن از دستشویی، چک چک شیر آب ظرفشور. سیگار ِ نصفه کاره توی دستم دود می شود.
بازویم را زیر سرم می گذارم، دراز می شوم. دست چپ اول، قلبم انگار می خواهد استخوان سینه را خرد کند، با امن یجیب، بازوی راست را امتحان می کنم، توی معده ام قیامتی است.
آمد و آرام پشت سرم دراز کشید، سرش را گذاشت پشت گوشم، گفت:
"هر کی خدای یه چیزیه فلانی..... تو ولی .... خدای صداقتی"
دنیا روی سرم خراب می شود.
اول: زیاد. به عبارت دیگر، این که یک سری چریک توده ای مسلح حدود 50 سال پیش برای دلگرمی رفقایشان سرودی خوانده باشند، و بعد یک جنبش مردمی مسالمت آمیز همان نغمه را برای برانگیختن تنظیم کند، چه ربطی می توانند با هم داشته باشند؟
دوم: هیچ. مایی که امروز می ایستیم و در خیابان های تهران، به جای جنگل های سیاهکل آفتاب را به رنگ قرمز لاله می کاریم، دستمان از همان بذری پر است که دست آنها پر بود، و می خواهم قصه را عقب تر ببرم، این همان بذری است که در طول تاریخ دست به دست شده، ماندلا توی مشت گره کرده ی "سلام کنگره ملی آفریقا" از همین بذر قایم کرده بود، چند دانه اش توی هفت تیر زاپاتا جا ماند، یک مشتش دست پارتیزان های فرانسوی بود و امام حسین یک گونی پرش را توی یک صحرای بی آب پاشید.
2. در این صد و چند روز جنایت زیاد دیده ایم، دروغ و تحقیر و قتل و شکنجه و بازداشت. هیچ جنایتی اما، بالاتر از کشتن امید، توسط مترسک زشت و کوتوله ی دروغ، در دل پرنده هایی نبود که در عین به گل نشستگی، به آفتاب سلامی دوباره دادند تا "سبز" شوند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.1. هر دو سرود در youtube هست. از اینجا می شود دانلود کرد.
پ.ن.2. جرقه ی این پست را سروش ایجاد کرد، ممنون.
می خواهم بگویم که.... نفسم در سینه حبس می شود. بیرون می آید و می گویم : عوض می شود مادر، عوض می شود.
2- بچه ها برای آزادی مهدی مقیمی از زندان ختم قرآن برداشته اند. در کمال بی اعتقادی شرکت کردم، که هر چیز که باعث همزبانی مردم شود....
3- به لطف سولماز به الله اکبر شبانه فکر می کردم، و به خداوندی خدا چهارستون بدنم لرزید، از بزرگی حرفی که "شعار" ماست.
اول. سالیان سال است که برایم کلمه ای به نام وطن بی معنی شده است، هرگز ولی فکر نمی کردم که بعد از این همه سال ناگهان برایم کلمه ی "هم وطن" معنا و قداست پیدا کند. ای همه ی کسانی که برای ارزش نهادن به آنچه اعتقادتان بود در خیابان ها شهامتی ورای تصور و تخمین من ارائه کردید، از اینکه "هم وطن" شما هستم به خود می بالم و سربلندم.
دوم. اگر چه تقلب، اگر چه سرکوب، اگر چه شهادت و اگر چه لگدمال شدن همه ی آنچه مایه ی انسان بودن ماست، ولی چرا نا امیدی؟ زیباترین لحظه ها، همان دردی است که می کشیم، غرش طوفانی اعتقاد است در درون، و درد دلچسب بالاترین دریافت: ایمان. لذت عظیم و پاک اعتقاد و جان بر کفی. درک شیرین همسنگری با خواهر و برادر.
سوم. آرامش فعال. خواه ناخواه آب سرد حریف، آتش سوزانمان را در نوردید. اکنون زمان هست، برای حرکت زمان دار. اکنون وقت هست، برای اندیشه، برای آمادگی. فرصت هست، برای تزریق وجدان، به فاحشگان و مزدوران استبداد. وقت هست برای یادآوری چند اصل مهم:کرامت، آزادی، شرف؛ به جوان و نوجوانی که گرگ ها، نا غافل در کمینشند، تا به هوای نمی دانم کدام وعده ـــ و این شاید، بزرگتیرین سوال همیشگی ذهن من؛ که: به کدامین وعده؟ـــ چماق و کاسکت به دستش بدهند. زمان است آنچه نیاز داریم، برای تعریف و تقریر واژه ی مهیب خیانت، و تحلیل و دفع عملکرد پیچیده و مزورانه اش؛ و مرور و مرور و مرور تا فراموش نکنیم:
"ادب مرد، به ز دولت اوست"
___________
پ.ن. از اینجا می تونید بگیرید
تشکر می کنم؛ از آفتاب داغ جنوب، و هرم گرمای نفس گیر شرجی، که آب زیتون خنک را خوب توی رگ هایم دواند.
تشکر می کنم؛ از محمد توکل، که قزل آلا وار کنارم این طرف و آن طرف رفت، و یادم آورد که با همه ی آنچه با هم گذرانده ایم و می گذرانیم و پیش آن همه فرق و تضاد، در کنارش، باز هم می آموزم، و زیباتر، حس خوب و داغ پشت گرمی را فرو می دهم.
تشکر می کنم؛ از بوروس شنسیز، که باعث شد زیر سوزن باران آسمان، تکیه داده به شن های داغ بسوزم، و فکر کنم. در خودم حضور داشته باشم. مثل درخت های تیغچه ای دور و بر ساحل، هرم آفتاب و شرجی دریا را نفس بکشم، و احساس یزرگتر شدن بکنم.
تشکر می کنم؛ از سالومه سوزنچی، به خاطر پیگیرانه دنبال چای رفتن، و به ارائه آن همه انرژی، در یک پک جیبی، که مرز ناامیدی را بعضی وقت ها کیلومترها عقب می برد.
و سر آخر تشکر می کنم؛ از برادرم مهدی حمزه نژادی، نه برای فازهای جورش و نه برای اینکه بعضی وقت ها موافق ترین یار دنیاست، فقط برای اینکه هست، و دیدن برق آفتاب توی چشم های میشی اش، برایم خیلی می ارزد.
به امید دیدار.
این روزها کلا زندگی ام زیاد کامنت ندارد، به دو دلیل عمده:
شدیدا احساس کمبود اعتماد به نفس دارم، باید دو سه تا کاری بکنم که بیاید سر جایش، و در راس آنها باید یک عرق به دل با جمع موافق بخورم، تا بعضی چیز ها را از سر دلم بشورد ببرد پایین تر، یک جور که در کردنش راحت تر بشود. یک جورهایی مصداق قصه ی آن گنجشکی هستم که نا خرخره توی گه فرو رفته، و وقتی تا خرخره توی گهی بهترین کاری که می توانی بکنی اینست که خفه شوی.
دومی را یادم رفت، یا شاید یک جورهایی تهش را بگیری به این اولی می رسی دوباره.
اما یک چیزی الان یادم آمد:
اندر باب لباس های زیر دخترانه می خواهم کیبورد بفرسایم؛ اینگونه: هر رابطه ی با دختری (از نوع دوست پسر دوست دختری منظور است، نه معاشرت روزمره) همیشه برای پسر با این فانتزی همراه است که الان شریکم چه طور لباس زیری دارد، آیا از آن سوتین های اسپرت پوشیده یا ابری؟ پارچه ای است یا توری؟ چه رنگی؟ و حتی: از چه زاویه ای توی تنش ببینم قشنگ تر است؟ و این خود، محرکی قوی است برای یک رابطه: هیجان کشف کردن.
که ما را می رساند به این نکته ی مهم که: فرمول خاصی ندارد. نمی توانید بگویید من رنگ قرمز دوست دارم یا سفید. پاچه کوتاه یا نخ در بهشت.
بگذارید اینطوری بگویم: لباس زیر خوب، باید جزیی از بدن محسوب شود، نه چیزی رو یا پوشاننده ی آن. نتیجه: بستگی مستقیمی با پوشنده ی آن لباس دارد. اینجا دقیقا آنجایی است که باید هماهنگی کامل فرم با محتوا رعایت شود. و فقط منظور جسمی و از لحاظ اندام نیست، کاملا به شخصیت هم ربط دارد.
انگار که یک تابلوی زیبا را با قاب مناسب به دیوار آویزان کرد.
1-Slumdog Millionaire
میلیونر پاپتی، فیلمی است که 8 اسکار (و از آن جمله مهم ترین جوایز این فستیوال، بهترین فیلم و بهترین کارگردانی) را از آن خود کرده است، و باید اذعان داشت که فیلم خوبی است.
فیلم، فیلمی است خوش ساخت، با سناریوی یکدست، بازی های مناسب، تدوین و فیلم برداری عالی (که شاید بارزترین مشخصه ی مثبتش این باشد که با دیدن عادی به چشم نمی آید) و سرآخر ، با پایانی خوب؛ که مجموعه ی این عوامل، نتیجه می دهد که فیلم، فیلم خوبی است و شایسته ی کسب عنوان بهترین فیلم. فیلم بر پایه ی سناریوی محکم و سوژه ی قابل قبول، ملودرام تلطیف شده با نحوه ی روایت مناسب، و زمان شکنی همراه با تعلیق استوار است. پس از دیدن فیلم احساس می کنید که فیلم خوبی دیده اید.
فیلم حرفی برای گفتن ندارد (منظور این نیست که باید داشته باشد). بعد از تمام شدن فیلم، با محتوای فیلم درگیر نمی شوید. میلیونر پاپتی فیلمی است که پس از پایان، "تمام" می شود، هر چند که "تفریح" 2 ساعته خوبی به حساب آمده است.
2- The Curious Case of Benjamin Button
ماجرای عجیب و غریب بنجامین باتن؛ اما، فیلمی است شاهکار، به یاد ماندنی و منحصر به فرد، از دیوید فینچر، که شخصا برای دیدن هر ساخته ی جدیدش روزشماری می کنم.
ماجرای عجیب و غریب بنجامین باتن؛ روایتی است موشکافانه و دقیق، از آنچه که "زندگی" می نامیمش، توسط بنجامین باتنی، که بدنش زندگی را وارونه گرفته، هرچند که خودش با زمان پیش می رود، و ماجرای عجیب و غریبش، بیننده را به یک بار دیگر دیدن کاری که هر لحظه مشغول انجام دادنش است، یعنی زندگی دعوت می کند.
اما شیرینی ماجرا در آن است که بنجامین باتن (با بازی خوب برد پیت)، به خاطر آنچه که هدیه ی خدادادش می نامم (همان زندگی سر و ته اش) مجبور یا موفق به به دست آمدن آرامش رواقی واری می شود، که در همه ی آنچه که در فیلم انجام می دهد؛ و نه فقط عاشق شدن، بچه دار شدن، عشق بازی کردن، که در کار کردنش در سرای سالمندان مادرش، در مواجهه های متعدد اش با مرگ های متعدد اطرافیانش ، با ودکا و خاویار، در قدم زدن عاشقانه اش در خیابان های سرد روسیه، در مواجهه با پدری که روز تولد ترکش کرده است، در ترک کردن اجباری عشقش و کودکش به رخ کشیده می شود.
بنجامین باتن، پیامبرگونه، در تمام فیلم، به پشتوانه رواقیتش، همیشه بهترین تصمیم را می گیرد و عمل می کند، و دیزی (با بازی کیت بلانشت) است که زیر چتر حمایتی این نبوت خدا خواسته، به آنچه که حداقل به نظر خوشبختی می رسد دست پیدا می کند، و پشتش یک حرف بزرگ، و آن این؛ که از هر دو نفر کافی است یکی درست تصمیم بگیرد و عمل کند، خواه 9000 کیلومتر پرواز بر فراز اقیانوس اطلس برای دیدن کسی که دست رد به سینه اش می زند؛باشد، خواه ترک عشق زندگی و کودک خردسالش.
فینچر؛ بی شک، باز هم گل کاشته است.
تلخ است، که همینطور که داری الکل خونت را میزان می کنی، همینطور که خون دارد توی مویرگهایت می دود که کمی از این داغی که بدنت گرفته را با محیط مبادله کند، همینطور که جرعه جرعه می نوشی تا برسی به زمان کشیدن اولین نخ سیگار، یک نگاهکی هم به آن پایین بیندازی تا ببینی این چه خونی است که دلت به کف می اورز و دیده ات می ریزد و سرت را که بالا بیاوری صاف و مسلم، همه چیز جلوی چشمانت است.
تلخ است، باده زا می گویم، و باید همه ی عضلاتت را جمع کنی که ترکش هایش را بپرانی. لا مصب می سوزاند و می رود، و ای کاش که می شست و می برد.
تلخ است، که اینک، در طبقه ی همکف یک تکه زمین دو در یک، از این همه زمین خدا، تو بدانی که چیزی را چال کرده ای که همیشه ی زمان، هر چه قدر هم که از این سر به آن سر کره بدوی، آخرش آنجاست که اگر وقت کنی و بتوانی، هر موقع که بروی بوی آشنای ماندگاری به خاک سپرده ای که می شناسی.
تلخ است، که دوست داشته باشی بعد از ظهر یک روز وسط هفته، ماشین را برداری و سیگارکشان بتازی به سمت آن یک تکه خاک، کنارش بنشینی، به تلخی گریه کنی و آنوقت که احساس کردی آن ته توها هم دیگر چیزی نمانده، خالی و پف کرده، آرام بگیری از بودن کنار چیزی که دیگر حتی نیست.
بد جور دلم برایت تنگ شده، بدجور.
اول: در همان تیتراژ اول فیلم اگر خوب نگاه کنید توی بریده روزنامه ها و آگهی ها از مقابله رندی با کشتی گیری به نام آیت الله با خبر می شوید. جلوتر، بعد از سکته ی رندی، پزشک معالج، که مشخصا لهجه ی غیر آمریکایی دارد، کسی است که خودش را دکتر مویدی زاده معرفی می کند. و بعد در پایان فیلم، رندی مقابل کشتی گیری قرار می گیرد که گویا همان آیت الله قدیمی است و مشخصا دوبنده ای با پرچم ایران به تن دارد و پرچم ایران را حمل می کند. در ادامه با پرچم به رندی (که در طول فیلم دیده ایم که پرچم آمریکا بالای تختش آویزان است) حمله می کند، و سر آخر، در حین هلهله ی تماشاگران که نام آمریکا را فریاد می زنند، رندی پرچم را می شکند و بین تماشاگران پرتاب می کند.
دوم: اما خود فیلم؛ داستان مردی است که به قول خودش کشتی گیر "حرفه ای" است، پس در جامعه ی حرفه ای پسند آمریکا باید مشهور، محبوب و ثروتمند باشد. اما می بینیم که دربه در، مریض و تنهاست و با کمک قرص و آمپول (رندی دیگر مرد وزنه زدن نیست) سرمایه ی حرفه ای اش (بدن عضلانی اش) را حفظ می کند تا بتواند به کارش ادامه دهد و مثل همه ی ما، تا وقتی که این روزمرگی خوب و خواستنی هست رندی هم مشکلی ندارد.
سکته اما، چرت رندی را پاره می کند. نوار روزمرگی خوب و دوست داشتنی پاره می شود. باید برای خودمان روزمرگی جدیدی تعریف کنیم. رندی هم مثل خودمان است. چیزهای دم دستی اول به ذهنش می آیند. سراغ هم کلاسی، همکار، دختر همسایه، اولین زنی که به ذهنش می رسد می رود. سراغ دخترش، که سالهاست از او بی خبر است می رود. آشنای قدیمی اش، برایش کاری دست و پا می کند و او هم زود با زندگی روی زانو اخت می شود.
از خوب یا بد حادثه رندی بلد نیست روی زانو زندگی کند. گاف می دهد، و آرونوفسکی (که سوء سابقه اش را در له و لورده کردن اعصاب بیننده دیده ایم) 20 دقیقه ی پایانی فیلم را انتخاب می کند تا زهرش را به طور کامل خالی کند.
رندی به رینگ قتلگاه بر می گردد تا ردپای آرونوفسکی در فیلم کاملا مشخص گردد، و این نقطه ی عطف این فیلم است، در پاسخ به این سوال مهم که: رندی به اختیار به رینگ بر می گردد یا به اجبار؟ و پاسخ این سوال را صحنه ی کلیدی لحظه ای که رندی در بین تماشاگران به دنبال چهره ی "پم" در جای خالی او می گردد و شیرجه...
من دوست دارم فکر کنم که جبر است که رندی را برمی گرداند، گیرم که جبرش آمیخته به غروری تلخ است.
بسیار خوب. حالا فرض کنید که تصمیم می گیرید با همه شواهد و قراین، سعی کنید تا اورا به دست آورید. به عبارت دیگر، سعی کنید که آنگونه شود که او هم در مورد شما همانطور که شما در مورد او فکر می کنید، فکر کند. می پذیرید که اصلا فرض خطایی نیست، و بسیار محتمل تر از هر حرکت رو به جلو و حمله ای محسوب می شود.
بسیار خوب، سعی می کنید تا خونسرد عمل کنید، هر چه نباشد، این موضوع رازی است که او حتی در مخیله اش هم نخواهد گنجید. بنابراین می توانید اصلا به روی خودتان نیاورید، تلاش لاجرم، و باز هم باید بگویم که از جنس لاجرم های بالا؛ مذبوحانه ای را شروع می کنید تا آرام و آهسته به سمت ش بخزید، و کمابیش به سمت خودتان بخزانیدش. روابط خاصی را شروع می کنید، دایم سر راهش سبز می شوید. کتاب قرض می دهید، نوار قرض می گیرید. ناگهان به هایده و لیلا فروهر علاقه مند می شوید و بحث های بی سر و ته در رابطه با مزیت های جدایی اندی از کورس سر می دهید.
چیزی نمی گذرد که شما وارد حلقه ی "دوستان" می شوید، و درست اینجاست که بر خلاف طرز فکر احمقانه ی شماهمه چیز از کنترل شما خارج می شود، و شما اگر اپسیلونی شانس برایتان متصور بود، حالا کاملا از جرگه ی کسانی که او برای "معاشرت" می پسندد خارج و حتی به کره ی ماه پرتاب شده اید. به زودی غریبه ای از راه خواهد رسید و او را غر خواهد زد. حالا نوبت داریوش و دشتی و "رگ خواب یار منو..." می رسد.
موفق باشید.
باده ی تلخ تیز غیر خوشخوار سنگین می زنیم به سلامتی:
وطن؛ نه این ایران کی.ی در به در خراب شده. اصفهان؛ که همه ریشه هایم، خواه نا خواه آنجا سر در می آورند؛ که از همانجا آمده اند. که مردمش با همه ی بدی، از زبانی حرف می زنند که سلول هایم می فهمند، و می دانم که هر کجا که باشم، سر آخر این جیغ جیغ مسخره ی هر لحظه و همیشگی ام آنجا خاموش تر از همه جاست.
می زنیم به سلامتی رفقا، که لعنتی ها، جایشان بد جور خالی است الان کنارم، که لعنتی ها را، هیچ جور نمی شود جای خالیشان را پر کرد، که لعنتی ها، خیلی چیز هاست که کنار آنها معنی می گیرد، زنده می شود، حال می دهد. که لعنتی ها، انگار تنها همزبانان درد آشنایند که می دانند چگونه ناله بخرند و می دانم چگونه باید ناله فروختشان.
و می زنیم به سلامتی ایزد تعالی، که خوب بازی می دهدت. ابر و مه و خورشید و فلک را به یاری ات می فرستد تا آخر سر، باد و گرد و خاک را به هیئت یک بیلاخ عظیم جلویت بفرستد تا غمگنانه بنشینی و باده بزنی و این مزخرفات را بنویسی.
قتل عام عجیب و غریبی در غزه اتفاق افتاده است و تلویزیون ایران هم دهان خودش را آسفالت کرده تا پوشش خبری خوبی به اعتراضات مردمی علیه رژیم اشغالگر دست بزند که اگر هم واقعی هستند آنقدر مهوع و بد نمایش داده می شوند که حتی سکینه خال انداز هم زیر بار آن نخواهد رفت.
من مخالف کشته شدن انسان ها هستم. چه گناهکار و چه البته بیگناه. برایم هم فرقی ندارد که کجایی باشند یا علت چیست. به هر حال 1 سال و نیم پیش بود که سفرنامه ی اسراییل خبرنگاران بخش فارسی رادیو بی بی سی تصویر واقعی تر این ماجرای همیشه برای ما یک طرفه تصویر شده (یعنی اسراییل و اسراییلی ها) را برایم مشخص کرد.
تابستان امسال، در مجله ی شهروند با شخصیتی به نام سمیر قنطار، زندانی قدیمی (قدیمی ترین) سازمان آزادی بخش فلسطین در اسراییل، در جریان مبادله ی اسرای حزب الله با جسد دو سرباز اسراییلی آشنا شدم. لطفا توجه کنید (همه مطالب نقل به اختصار از مقاله ی سایه ماندگار در شماره ی 54 هفته نامه ی شهروند امروز است) :
"سمیر قنطار 20 ژوییه سال 1962 میلادی در شهری “آبی” در لبنان به دنیا آمد. او یك دروز است كه در جبهه آزادیبخش فلسطین عضویت دارد.
قنطار در حمله به تعدادی اسراییلی در سال 1979 میلادی دست داشت. سمیرقنطار، توسط دادگاههای رژیم صهیونیستی به چهار بار حبس ابد محكوم شده است. 22 ماه آوریل سال 1979 میلادی، سمیر قنطار كه گروهی مبارز را رهبری میكرد، به همراه سه نفر دیگر به وسیله قایق از لبنان وارد خاك سرزمینهای اشغالی شد.
این گروه از ساحل طایر در جنوب لبنان عازم اسراییل شد و با استفاده از یك قایق خود را به مقصد رساند. هدف از این عملیات حمله به منطقه نهاریا واقع در 10 كیلومتری مرز لبنان داخل سرزمینهای اشغالی بود.
حدود نیمه شب بود كه این گروه به شهر ساحلی نهاریا رسید. این چهار نفر ابتدا یك پلیس رژیم صهیونیستی را كشتند و پس از آن وارد ساختمان بلندی واقع در خیابان جابوتینسكی شدند و سپس به دو گروه تقسیم شدند. یك گروه پیش از آنكه نیروهای پلیس وارد ساختمان شوند وارد آپارتمان خانواده هاران شدند و دنی هاران 28 ساله و اینات، دختر چهار ساله او را به گروگان گرفتند. اسمادر هاران، همسر دنی هاران و دخترشان یایل و یكی از همسایهها توانستند در محوطهای مخفی واقع در بالای اتاق خوابشان مخفی شوند. پس از آنكه قنطار و گروه چهار نفرهاش دنی و اینات را به گروگان گرفتند آنان را به ساحل بردند، اما با شلیك نیروهای پلیس رژیم صهیونسیتی و سربازان ارتش این رژیم مواجه شدند. سمیر قنطار متعاقب این درگیریها ناچار به شلیك به دنی از پشت شد و سپس او را به دریا انداخت تا از كشته شدنش مطمئن شود.
سپس اینات را هم كشت. پیش از این، یایل هاران، دختر دو ساله هاران كه
مادرش او را به مخفیگاه برده بود كشته شد چرا كه مادرش تلاش میكرد صدای
گریه او را ساكت كند تا مخفیگاهشان مشخص نشود و قنطار و یارانش متوجه محل
مخفی شدن آنها نشوند. یك پلیس و همچنین دو نفر از اعضای گروه قنطار در
تیراندازیهای نزدیكی ساحل جان خود را از دست دادند. قنطار و یك نفر دیگر
از یاران او اما دستگیر شدند.
قنطار در طول دورانی كه زندانی بوده با یك عرب
اسراییلی كه در زمینه برخورد با زندانیان تروریستی فعالیتهای حقوق بشری
انجام میدهد ازدواج كرد اما پس از مدتی از او جدا شد.
همسر قنطار زمانی كه این دو با هم زندگی میكردند از رژیم صهیونیستی به این دلیل كه همسرش یك زندانی است حقوق ماهیانه میگرفت. قنطار همچنین توانست در دوران زندانی بودنش از دانشگاهی در اسراییل در رشته علوم سیاسی و اجتماعی فارغ التحصیل شود."
دو هفته بعد سمیر القنطار در جریان مبادله ی اسرا آزاد می شود.
خواهش می کنم یک لحظه توجه کنید:
این مرد، نه تنها یک دختر 4 ساله و پدر او را در جلوی چشمانش به قتل رسانده است، باعث شده است تا یک مادر به دست خود دختر نوزادش را خفه کند.
you do the math
"وقتی که بچه بودم، غم بود؛ اما، کم بود"
بدان که پدر و مادر موفقی بوده ای.
بدون تو اما، هیچ وقت نمی توانستم خوشبخت ترین مرد روی زمین باشم، هیچوقت.
"مرهم کسی پاختر می ذاری؟!"
ترجمه به فارسی امروز:
"مرهم به ک* فاخته می گذاری؟!"
من، کرم روابط بشری دارم. دوست دارم توی کار آدم ها سرک بکشم و ته توی کارهایشان را در بیاورم. زیر و خم رابطه ها را بفهمم، ببینم که چه کسی با چه کسی جور می شود و چرا، و چرا به هم می زنند و کی تریلی لای درز رابطه شان سر و ته می کند. حتی بچگیشان و پدر و مادرشان را هم تحلیل می کنم و در این بازی، لیگ برتری هستم.
اما بازی مورد علاقه ام، پیش بینی کردن است. چه می شود. چه طور به هم می خورد؟ که به هم می زند؟ همه اش با خودم در حال شرط بندی ام.
دروغ چرا؟ برای تو یکی، سخت دلم می خواهد که اشتباه کرده باشم.
خیلی دوستت دارد. تحمل دیدن ماتمش را ندارم.
شما لکاته ای هستید که به دلایلی که عمدتا این است که قبلا نمی توانسته اید یا آنکه اصلا فرصتش را نداشته اید، امروز تصمیم گرفته اید در مراسمی عرض اندام کنید.چه کار می کنید؟
از روی بروشورهای لباس، لباسی را انتخاب می کنید که نقاط قوت اندامتان را مشخص کند. مثلا چاکی داشته باشد، طوری که مثلا اگر ران های درشتی دارید، ران هایتان مرتبا بیرون بیافتد؛ یا دکولته باشد، تا پوست سفید یک دستتان را نشان بدهد(قبلا موهای کمرتان را دکلره کرده اید) و یا در نقاط مشخصی بیشتر قالب تن باشد تا هیکل باربی و همه ی زحماتی که در این همه سال برای رژیم گرفتن کشیده اید را به بار بنشاند و اگر باربی نیستید و به قول معروف «جای دست دارید» هم که چه بهتر. به هر حال جزء لاینفک این ماجرا نمایش چاک سینه به همراه مقدار دلخواهی از حجم آن است.
دو راه پیش رو دارید:
اول: سوتین نبندید. این که در این حالت سینه های شما در وضعیت عادی خودشان به سر می برند، بسته به فرم و اندازه ی آنها و اعتماد به نفس شما می تواند عیب یا حسن این روش باشد ولی همیشه این خطر وجود دارد که تحریک شوید و سر سینه ها بیرون بزند و همه بفهمند که شما تحریک شده اید و باقی ماجرا.
دوم: سوتین های بندشیشه ای هستند که به شما کمک می کنند علاوه بر هدف فوق، مقادیر متنابهی از کت و کول و سر و سینه ی خود را بیرون بیندازید و دلبری کنید.
فرض کنیم که شما راه حل دوم را انتخاب کرده اید. حالا مجلس شروع شده است. شما مو هایتان را درست کرده اید و با آرایش کامل، فتان و خرامان وارد مجلس می شوید. کمی می نشینید و شخصیت خودتان را به همه ثابت می کنید. حالا نوبت رقصیدن است. خودتان را تکان می دهید، می چرخید و حالا مطمئن هستید همه ی چیزهایی را که باید نمایش می داده اید، داده اید! لوندی به مراحل هیجان انگیز خود نزدیک می شود.
تا اینجا هیچ مشکلی نیست و همه چیز روال عادی خود را طی می کند و بلکه خوب هم هست!
ولی کم کم اعتماد به نفس شما بالا می رود. به این نتیجه می رسید که باید خودتان را بگیرید، چون ستاره ی مجلس هستید و چشم های زیادی به طرفتان برمی گردد. شما این حق را دارید که بقیه را داخل آدم به حساب نیاورید. بقیه در مقابل شما رنگ باخته اند و شما Best catch مجلس هستید.
بقیه سوتین شیشه ای های مجلس هم در همین حال و هوای شما هستند و اینطوری است که خیلی ساده جو به گه کشیده می شود و مجلس به گا می رود.
و دقیقا همینطوری است که عده ای را می بینید که بیرون سالن ایستاده اند؛ سیگار می کشند و داریوش می خوانند!
از سوتین های بندشیشه ای بدم می آید.
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت...!